أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
471
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
كرد كه در راهى ميرفتيم به طرف ايج و در راه از جهت قضاى حاجت بنشستيم با من كيسه اقجه بود و چون برخاستم بنهادم و فراموش كردم و برفتم قريب دو فرسخ . بعد از آن در وقت نماز در ايج مرا ياد آمد كه كيسه آقجه در فلان موضع رها كردهام پس خواستم كه نماز قطع كنم و بطلب كيسه روم در اين فكر بودم ديدم كه شخصى ظاهر شد و آن كيسه داشت و به من داد و گفت بگير كيسه خود را و نماز قطع مكن . بعد از چند روز ديگر كه به ديه فسيرجان رسيديم و همان شخص ديدم پرسيدم كه اين مرد كيست گفت شيخ قطب الدين محمد در حال فرمود كه آنچه ديدى ظاهر مكن و خط جماعتى از قضاة ايج ديدم كه نوشته بودند كه ما جماعتى نماز ميگزارديم در خفتن پس شيخ قطب الدين را ديده بود
--> - الايجى ] سمع من على بن مباركشاه بشيراز و اجاز للجنيد البليانى ذكره ابن الجزرى فى مشيخة الجنيد و كان لقبه نور الدين و قال مات فى شعبان سنه 796 ، - محمد بن عبد الله قطب الدين هو اكبر من الذى قبله ذكره ابن الجزرى ايضا و قال مات سنة 786 » انتهى ، - و چنان كه ملاحظه مىشود تاريخ وفات اين قطب الدين محمد بن عبد الله كه همان صاحب ترجمهء متن حاضر است بنقل ابن حجر از ابن الجزرى صاحب طبقات القراء ( كه سالهاى دراز در شيراز اقامت داشته و در همانجا نيز در سال 833 وفات يافته و همانجا مدفون شده است ) در سنهء 786 بوده است يعنى فقط يك سال با تاريخ وفات مذكور در شد الازار كه سنهء 785 باشد تفاوت دارد ، - در فارسنامهء ناصرى ج 2 ص 224 نيز ترجمهء مختصرى از احوال صاحب ترجمه در تحت عنوان « شيخ قطب الدين محمد ايجى » بنقل از مزارات شيراز يعنى ترجمهء فارسى كتاب حاضر بقلم پسر مؤلف عيسى بن جنيد ذكر كرده است ، - 1 - در ترجمهء كتاب حاضر به فارسى بقلم پسر مؤلف ص 155 در آخر شرح احوال صاحب ترجمهء متن يعنى قطب الدين محمد فسيرجانى حكايت ذيل را كه در هيچيك از نسخ سهگانهء متن عربى شد الازار كه در تصرف ماست موجود نيست علاوه دارد كه تكميلا للفائدة ذيلا به عين عبارت نقل ميكنيم : « مسافرى حكايت كرد در راهى ميرفتم به طرف ايج و در راه جهت قضاء حاجت بنشستم و با من كيسهء آقچهء بود بنهادم و چون برخاستم فراموش كردم و برفتم قريب دو فرسخ ، بعد از آن در وقت نماز در ايج مرا ياد آمد كه كيسهء آقچه در فلان موضع رها كردم پس خواستم كه نماز را قطع كنم و بطلب كيسه روم در اين فكر بودم ناگاه ديدم شخصى ظاهر شد و آن كيسه را به من داد و گفت بگير كيسهء خود را و نماز را قطع مكن ، بعد از چند روز كه بده قيرجان [ - فسيرجان ] رسيدم [ همان ] شخص را ديدم پرسيدم كه اين مرد كيست گفتند شيخ قطب الدين محمد است ، در حال شيخ فرمود آنچه ديدى ظاهر مكن » انتهى ، و از سياق اين حكايت نيز تقريبا بالصراحة معلوم مىشود كه قريهء يا قصبهء فسيرجان بدون هيچ شبهه از توابع ايج بوده است و كسى كه به آن قريه ميخواسته برود بايستى ابتدا بايج بگذرد و سپس از آنجا به طرف فسيرجان حركت كند .